به سویت پر میکشم...
به سویت پر میکشم
ان قدر بالا
بالا
بالا
تا ذوب شوم
حل شوم
و هیچ شوم...![]()
![]()
محدثه.....
به سویت پر میکشم
ان قدر بالا
بالا
بالا
تا ذوب شوم
حل شوم
و هیچ شوم...![]()
![]()
محدثه.....

خانه دوست کجاست ؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
از زنده یاد سهراب سپهری
ملیکا..........

صدای پای آب
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... .......
ادامه دارد...
سهراب سپهری
ملیکا.......
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از ان
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...
محدثه...![]()
رسیدن به تو خیاله می دونم
تو میگی یه روزی مال من میشی
اما موندنت محاله می دونم
تو میگی شبا دعامون می کنی
چشمه ی چشات زلاله می دونم
توی آسمون سرنوشت ما
ماه کاملم هلاله می دون
تو میگی پرنده شیم بریم هوا
غصه ی ما دو تا باله می دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله می دونم
طاقتم دیگه داره تموم می شه
صبر تو رو به زواله می دونم
اون درخت سیب آرزوهامون
پر میوه های کاله می دونم
آره میری و نمی پرسی که این
دل عاشق در چه حاله می دونم

ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد.
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید.
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت.
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که
خدا هست... خدا هست...!
او همانی ا ست که در تارترین لحطه ی شب راه نورانی امید را نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام غرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معنی خوشبختی بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه ی یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا...!
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست ...خدا هست...
و چرا غصه چرا......!!؟؟
ملیکا...
تنها مانع ما در ( محدوديت ما ) براي تشخيص فردا تهديدهاي امروز ماست.
اگر شما در حالي كه پايتان روي ترمز باشد رانندگي كنيد چه اتفاقي خواهد افتاد. شما هيچ وقت سرعت
نمي گيريد چرا كه ترمز مانع سرعت شما مي شود. ماشينتان داغ كرده و از كار مي افتد. اگر هم از كار
نيافتد ، اين مانع موتور را خراب مي كند. براي اينكه به راه خود ادامه بدهيد ، يكي از اين دو راه را بايد
انتخاب كنيد:
يا مي توانيد پدال گاز را محكمتر فشار داده و خطر خراب شدن ماشين را به جان بخريد و يا پاي خود را از
روي ترمز برداريد تا ماشين تندتر حركت كند.
اين مثال قياس خوبي از زندگي است چرا كه بسياري از ما با ترمزهاي احساسي خود حركت مي كنيم.
برمزها چي هستند؟ ! آنها عواملي هستند كه مانع رسيدن ما به موفقيت مي شوند. ترس اتلاف، وقت،
نبودن غرور و.... راه آزاد كردن ترمزهاي احساسي اين است كه نگرش مثبت و احترام به نفس در خود
بوجود آورده و مسئوليت پذير شويم.
ملیکا............
بهتر ز هزار شادمانی غم تو
گفتی چنین واله و شیدات چه کرد
عبد الرحیم خانخانان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سحر گه به راهی یکی پیر دیدم
سوی خاک خم گشته از ناتوانی
بگفتم چه گم کرده ای اندر این راه
بگفتا جوانی جوانی جوانی
ملک اشعراء بهار

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سر وی و رخ تو ماه آراسته است
ماهی و قد تو سر و نو ساخته است
چندان که زپای تا سرت می نگرم
آنی که دل من از خدا خواسته است
عاشق اصفهانی

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ملیکا.....
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
اه ای خدای قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه ی من بینی
این مایه ی گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که بمن دادی
در خون طپیده اه رهایش کن
یا خالی از هو و هوس دارش
یا پایبند مهر و وفایش کن
اه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر استان جلال تو
گویی امیدجسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق بسوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من ده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من ده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
از تنگنای محبس تاریکی
تز منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
اه ای خدای قادر بی همتا...
محدثه...
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق اتشین پر از درد بی امید
در ودای گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت ترا
با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود ابرو دهم
من از دوچشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
ازرده از ملامت وجدان گریختم
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم.....
محدثه...
اجازه بده گاهی زمانی از ان تو باشم
اگر نمی توانم گاهی زمانی از ان تو باشم
بگذار هر وقت که می گویی کنار تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
اما مرا این طور ترک نکن
بگذار در زندگی تو دست کم چیزی باشم!!!!!!!!!!!!!
محدثه....
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد......
زندگی یافتن یک سکه ی ده شاهی در جوی اب است...
محدثه....
موفقيت در دو ويژگي قرار دارد: پايداري و ايستادگي
پايداري در كاري كه بايد انجام شود و ايستادگي در برابر آنچه كه نبايد رخ بدهيد.
انسان يك قهرمان است
نه به اين علت كه از هر كس ديگري شجاع تر است بلكه بدين علت كه او ده دقيقه بيشتر از
بقيه شجاع باقي مي ماند.
ملیکا..............
ملیکا.........
موانع بر سر راه همه ما وجود دارد. اما شكست بدين معنا نيست كه ما بازنده ايم.
لیک دیگر دیر بود و دیر بود
خواستن را برده بودم من ز یاد
گر چه آن هم قصه تقدیر بود
با گذشت ماهها و سال ها
اشتیاق آرزو خاموش گشت
بردم از خاطر چه ها می خواستم
ما گذشتیم و گذشت این سرگذشت
درس ها آموختم از زندگی
صخره بودن در هجوم سیل و باد
دل به هر ظاهر فریبی باختن
خو گرفتن با سرشت بد نهاد
سایه ای ماسیده بر دیوارها
ساکت یک گوچه گاه نیمه شب
دوستی با عکس خود در آینه
حرفهایی حاصل هزیان و تب
با عصای خاطره رفتن به راه
جست و جو در پیچ و خم های گریز
تا نباشی دام صیادان چو صید
با دل خود بی محابا در ستیز...
محدثه.......
شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری ازدل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت:
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست محدثه.....
ای جان به چه زنده ای؟ که جانانت نیست
ای صبر نه وصلی تو که پیدا نشوی
ای شب نه غم منی که پایانت نیست

ملیکا.......
ای وای بر آن مرغ گرفتار که ازوی
صیاد شود غافل و در دام بمیرد
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده صید و صیاد رفته باشد

برای تو می نویسم تا همیشه به یادم باشی..........![]()
![]()
![]()
![]()
دو راه براي رها شدن از علف هاي هرز باغچه خانه اتان در پيش رو داريد؟
راه آسان و راحتي كه زياد هم آسان نيست .
راه آسان اين است كه از ماشين چمن زني استفاده كنيد.
باغچه اتان براي مدتي خوب به نظر مي رسد. اما اين يك راه حل موقتي است. راه حلي كه زياد هم آسان نيست اين است كه خم شده و خودتان با دست هاي خودتان علف هاي هرز را يكي يكي از ريشه در آوريد.
اين راه وقت گير و خسته كننده است اما شما از علف هاي هرز براي مدت زمان طولاني تري رها
مي شويد.
راه اول آسانتر به نظر مي رسد اما مشكل همچنان باقي است. راه دوم آنقدرها آسان نيست.
اما مشكل را از ريشه حل مي كنند.
راه حل اساسي اين است كه مشكل را ريشه اي حل كرد. در زندگي نگرش هاي ما هم چنين است. بعضي از افراد نگرش هاي بد بينانه خود را گسترش مي دهند و اين نگرش ها در همه جنبه هاي زندگي بروز مي يابد.
مشكل مردم اين دوره اين است كه آنها به دنبال پاسخ سريع و آني هستند.
آنها براي هر چيزي به دنبال نتايج يك دقيقه اي هستند.
مثل قهوه خوري آنها خوشبختي فوري مي خواهند اما راه حل وجود ندارد.
اين نگرش نا اميد كننده است.
ملیکا........

بسياري از فرصت ها به علت بي تصميمي از دست
می روند
ملیکا.....
شخصي كه هيچگاه ريسك نمي كند هيچ اشتباهي هم نمي كند.
اما هيچ كاري نكردن اغلب اشتباه بزرگتري است تا اينكه سعي كنيم و شكست بخوريم.
..............................................................................................................ملیکا........
تا دست به پیکرش زدم مرمر شد![]()
اشفته شدم کشیدمش در آغوش![]()
افتاد به پیچ و تاب و نیلوفر شد
شاعر : مهدی سهیلی
ملیکا.........